گردن نازکت بر خاک شانه ام جوانه می زند،
می ایستم و به پاهایم نگاه می کنم،
انگشت هایم در خاک ریشه می کنند،
تا برگ های تو سرشار شوند،
و میوه هایت در آسمان بدرخشند،
از من است بی تابی که می گویم:
تولد تو،
رویش دوباره ی من است.
گردن نازکت بر خاک شانه ام جوانه می زند،
می ایستم و به پاهایم نگاه می کنم،
انگشت هایم در خاک ریشه می کنند،
تا برگ های تو سرشار شوند،
و میوه هایت در آسمان بدرخشند،
از من است بی تابی که می گویم:
تولد تو،
رویش دوباره ی من است.
بر واژه های ناشناخته٬
قلبی که نقشه ی پرواز می کشد٬
آوازهای آشنایم را می خواند.
من سرخوش از رنگ این کبوتر خیابانم . . .
گاهی میان من و تو،
با این همه ستاره ی آویخته ات،
یک لکه برگ سبز کوچه،
به سایه می سپاردمان.
واخ از بلندی شاخه های این کوچه،
از جوجه های تازه خوان.
در انتهای این کوچه ی بن بست،
شکوفه های یخ زده٬
انار و سیب و آلبالو شکفته اند.
باری،
برای بوییدن آفتاب ،
آن چند شاخه ی برافراشته ی پر برگ،
گاهی بریده می شوند،
با این امید که عاقبت،
در پای این کنده های سبز،
راهی به آفتاب می رسد.
گاهی زلالی سنگها ،
از بوسه های آب نیست.
برای بازگرداندن رویش،
به روی خاک کهنه،
خاکستر می پاشند.
و این سوخته علف ها،
به نام مرگ،
به نام سوگ سیاه،
چشم های تازه می رویند،
به بامداد،
ایمان آوردم.
به روی برگ های سبز می رقصند،
من هیچ نمی دانستم،
رخنه،
انتظاری می شود،
برای امید،
که از پس این جرز نامعلوم،
تشنگی ام را جوانه کند،
بر زبانم،
شاید در این ضیافت، مرور کام تلخ،
شکنجه ی آن خاطره باشد،
که خنده وار در نفسی حبس می شود.
هر چند که در آینه صد نفس،
در سینه های حبس شده در خاک می شوند.
اویی در آسمان،
تقدیر می کند و من بهانه ام،
بغضم گواه که من،
خود،
آسمان،
گاهی بهانه ام.